استراتژی شرکت

اندیشه و تفکر استراتژیک، ضرورت انکارناپذیر مدیریت هزاره سوم‌ میلادی به شمار‌ می‌رود. تحولات شگرف و دائمی ‌در حال تغییر همه عرصه‌های تجاری و اقتصادی، مبین داشتن تفکر استراتژیک است. گسترش اهداف و قلمرو مدیریت مالی و نقش مؤثر آن در تصمیم‌گیری، موجب گردید، که برخورداری از تفکر استراتژیک در این حوزه اهمیت پیدا کند. سیرتحولات رشته مدیریت مالی و تخصص حرفه‌ای این رشته، موجب گردید که ارزش‌آفرینی به عنوان هدف اصلی مدیریت مالی تلقی شده و مسئولیت کلیدی مدیریت بنگاه اقتصادی به شمار آید و با توجه به نقشی که مدیریت مالی در تصمیمات مدیریت بنگاه اقتصادی دارد، در واقع مسئولیت کلیدی مذکور یعنی تلاش در جهت حداکثر نمودن ارزش شرکت به عنوان مسئولیت اصلی مدیریت مالی به حساب آید. موفقیت دراین امر، به استفاده مستمر و مؤثر از ابزارهای مختلف و مصالحه بین آن‌ها از آن جهت که مزیت اقتصادی به همراه داشته باشد، بستگی دارد. هدف اصلی مدیریت مالی، ارتقای ارزش شرکت است که در عمل همان افزایش بهای دارایی‌های مالی آن شرکت‌ می‌باشد و از طریق به‌کارگیری استراتژی‌ها و خط‌مشی های مختلف در تصمیم‌گیری و اجرای وظایف مدیریت مالی معنی پیدا‌ می‌کند. استفاده از مهندسی مالی برای ارزیابی و به‌کارگیری ابزارهای مالی، به‌کارگیری استراتژی تخصیص بهینه منابع در کوتاه‌مدت و بلند‌مدت، اجرای وظایف محوله و هدایت و بسیج منابع و امکانات موجود با توجه به اهداف استراتژیک و تحلیل تصمیمات سرمایه‌گذاری از طریق بودجه بندی سرمایه‌ای، اعمال مدیریت مالی بین‌المللی در عرصه جهانی با توجه به جهانی شدن اقتصاد، توجه به مکانیسم ایجاد پورتفوی در سهام و سرمایه‌گذاری و استفاده از روش‌های کمکی در انواع تصمیم‌های مالی و نظایر این‌ها از جمله اهداف و مقاصد مدیریت مالی است. بیشتر از نظر سرمایه‌گذاران، وضع مالی به عنوان تنها عامل یا معیار تعیین‌کننده وضع رقابتی سازمان به حساب‌ می‌آید. برای تدوین استراتژی‌ها، به شیوه‌ای اثربخش، باید نقاط ضعف و قوت سازمان را، ازنظر مالی تعیین کرد. قدرت نقدینگی،‌ میزان وام، سرمایه در گردش سودآوری، استفاده بهینه از دارایی‌ها، جریان‌های نقدی و حقوق صاحبان سهام‌ می‌تواند به گونه‌ای باشد که برخی از استراتژی‌ها منتفی گردند و نتوان آن را به عنوان یک گزینه امکانپذیر مورد توجه قرار داد. بیشتر، عوامل مالی موجب‌ می‌شوند که استراتژی‌های کنونی و برنامه‌های اجرایی تغییر یابند (خلیلی عراقی وهمکاران، 1388).

دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به استراتژی وجود دارد، برخی پژوهش‌گران، چون‌ هافرو اسچاندل (1978)، استراتژی را وسیله‌‌ی رسیدن به اهداف در نظر گیرند، در حالیکه برخی دیگر، چون آندروز (1980)، آن را هدف در نظر‌ می‌گیرند. برخی نیز استراتژی را مفهوم جامعتری مدنظر قرار‌ می‌دهند که هم در برگیرنده‌ی اهداف و هم ابزار رسیدن به آن‌هاست و بیان‌ می‌کنند که در چشم‌انداز مدیریت عمومی، فرموله کردن و پیاده‌سازی استراتژی به هم مرتبط هستند و دلیلی برای جداسازی آن‌ها وجود ندارد. به هر حال پارادایم مدیریت استراتژیک جدید، به طور آشکار اهداف (ساختار هدف و فرموله کردن هدف) را از استراتژی (فرموله کردن استراتژی، ارزیابی و پیاده‌سازی آن) مجزا‌ می‌کند (همان منبع).

استراتژي‌، مفهومي‌ است‌ كه‌ از حوزة‌ مديريت‌ نظامي‌ سرچشمه‌ گرفته‌ است‌ و اولين‌ آثار مكتوب دراين‌ زمينه‌ به‌ حدود 2500 سال‌ پيش‌ باز مي‌گردد. ولي‌ سابقه‌ كاربرد اين‌ مفهوم‌ در حوزة‌ مديريت‌ و بازرگاني‌ به‌ دهه‌ پنجاه‌ ميلادي‌ و در حقيقت‌ به‌ زماني‌ باز مي‌گردد كه‌ نظريه‌‌پردازان‌ سيستم‌هاي‌ طبيعي‌، عامل‌ محيط‌ را در مطالعه‌ سازمان‌ها وارد ساختند اما واژة‌ استراتژي‌ براي‌ اولين‌ بار توسط‌ “آلفرد چندلر” در كتاب‌ “استراتژي‌ وساختار» به‌ كار رفت. پس‌ از «چندلر» دانشمندان‌ ديگر به‌ توسعة‌ اين‌ مفهوم‌ پرداختند و براي‌ انجام‌ اين‌ مهم‌ دو سبك‌ مطالعات‌ موردي‌ و پژوهش‌هاي‌ تحليلي‌ را در اين‌ حوزه‌ به‌ كار گرفتند. در سال‌ 1980، «ميكاييل‌ پورتر» مفاهيم‌ اقتصاد را در اين‌ حوزه‌ به‌ كار گرفت‌ و موضوع ‌استراتژي‌هاي‌ عام‌ را پس‌ از چندين‌ سال‌ مجدداً مطرح‌ ساخت. «هنري‌ مينتزبرگ‌« مفهوم‌ استراتژي‌هاي ‌عام‌ را گسترش‌ داد و آن‌ها را در چارچوب‌ سطوح‌ سه‌گانه‌ استراتژي‌ ارائه‌ كرد. علاوه‌ بر اين‌ وي‌ تعاريف ‌گوناگون‌ استراتژي‌ را در پنج‌ گونه‌ دسته‌بندي‌ كرد و براي‌ نخستين‌ بار مفهوم‌ استراتژي‌ نو پديد را در مقابل‌ استراتژي‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌ و شكل‌گيري‌ استراتژي‌ را در مقابل‌ فرمول‌بندي‌ استراتژي‌ مطرح‌ ساخت.

معنای استراتژی از آنجا که یونانیان آن را به منزله‌ی هدایت و یا فرماندهی جبهه‌های نبرد‌ می‌دانستند شروع و به فرآیند تصمیم‌گیری برنامه‌ریزی شده در بخش‌های سیاسی، اقتصادی، تحقیقاتی، نظامی ‌و غیره ختم‌ میشد. دولتها و ملتها از استراتژی برای مدیریت سیاست خارجی، نیروهای مسلح، تولید تسلیحات، در یک هماهنگی بسیار تنگاتنگ با سایر منابع و نیروهای سیاسی، اقتصادی؛ اکولوژی و روانی کشور استفاده‌ می‌کنند. اصطلاح استراتژی در کل، متضمن ارتباط‌ میان هدف و وسیله است که طبق برنامه یک فرد یا مجموعه آن را دنبال‌ می‌کند. پیدایش استراتژی وابسته به عنوان هنر یا دانش سازماندهی و کاربرد به‌کارگیری ابزارها و منابع مختلف به قصد دست‌یابی به اهداف سیاسی به پیدایش و تشکیل دولت بوده است.

مفهوم استراتژی از سال 1960 در مطالعه‌های کسب وکار به کاربرده شده و با وجودپذیرش گسترده آن، هنوز مفهومی مبهم و خاص در مدیریت است. تعریف مفهوم استراتژی از یک پژوهشگر به پژوهشگر دیگر متفاوت است، اما در جوهره‌ی بسیاری ازتعاریف، مفهوم استراتژی چنین بیان شده است: “الگویی در جریان تصمیمات و فعالیت‌هایست که خصیصه‌ی اصلی آن، ارتباط سازمان با محیطش است و عاملی تعیین‌کننده در دستیابی به اهداف است”(پارک و جانگ[1]، 2013).

ادبیات مربوط به استراتژی، گرایش استراتژیک را از سه رویکرد مورد توجه قرار‌ می‌دهد (مانیان وهمکاران، 1388): رویکرد توصیفی، رویکرد طبقه‌بندی و رویکرد تطبیقی

رویکرد توصیفی در توصیف ماهیت کل‌گرایانه استراتژی سعی دارد که منحصر به فرد برای موقعیت، شرایط و سازمان باشد. تأکید این رویکرد بر روش‌شناسی‌های کیفی است  که هدفشان انجام پژوه‌شهای خرد با استفاده از تحلیل‌های مطالعه ی موردی است. درپژوهش‌های سازمانی بیان شده است که این رویکرد کاربردش به آزمودن تئوری محدود شده است؛ زیرا دانایی کافی برای ایجاد مقیاس‌های سنجش استاندارد ندارد (مورگان و استرنگ،1998). این دیدگاه به خاطر منحصر به فرد بودن استراتژی به سازمان، محیط و شرایط موقعیتش، به واحدهای تحلیل محدود‌ می‌شود و تعمیم پذیر نیست (مورگان و استرنگ[2]، 2003 ).

دومین رویکرد در مطالعه استراتژی رویکرد طبقه‌بندی است این رویکرد بیشتر به محدودیت‌های ذاتی رویکرد توصیفی غلبه کرد. این رویکرد شرکت‌ها را مطابق با ماهیت استراتژی مورد تأکیدشان طبقه‌بندی‌ می‌کند. یکی از معروفترین طبقه‌بندی‌های استراتژی توسط میلز و اسنو مطرح شده است، آن‌ها استراتژی را به چهارطبقه اکتشافی، تدافعی، تحلیلگر و واکنشی تقسیم‌بندی کردند (ونکاترمن[3] ،1989). این نوع روش‌شناسی در ادبیات مدیریت بسیار تأکید شده است، ولی باید دانست که چنین رویکردهایی فقط به مقایسه‌ی بین گروهی محدود‌ می‌شوند و از هرگونه بررسی درون گروهی خودداری‌ می‌کنند. چنین رویکردی ممکن است اختلافات جزئی مرتبط با جنبه‌های مختلف استراتژیهای رقابتی را در طبقاتش نادیده بگیرد.

سومین رویکرد ارزیابی استراتژی، رویکرد تطبیقی است. صاحبنظران این رویکرد، در یافتن و سنجش ویژگی‌های کلیدی استراتژی (که از آن‌ها به ابعاد یاد‌ میشود ) سعی دارند. بنابراین مدل‌های تطبیقی به ارزیابی گرایش استراتژیک، نه در‌ میان طبقات مختلف بلکه با استفاده از ابعاد استراتژی رقابتی‌ می‌پردازد (مورگان و استرنگ[4]،2003) و به دنبال ارزیابی استراتژی با استفاده ازابعاد چندگانه، که برای همه سازمان‌ها مشترک است، مبادرت‌ می‌ورزند. در این رویکرد، استراتژی تأکید نسبی شرکت بر هر کدام از ابعاد گرایش استراتژیک است. در نتیجه رویکرد تطبیقی بر محدودیت‌های تجربی رویکرد طبقه‌بندی، که استراتژی کسب و کار را تنها در طبقه‌ی خاص در نظر‌ میگیرد، پیروز شده است.

رویکرد تطبیقی، در سال 1989 توسط ونکاترمن مطرح شد. او شش بعد برای گرایش استراتژیک، در ابزار سنجش استراتژی کسب وکار، ارایه داد، که عبارتند از (مانیان وهمکاران،1388):

تهاجمی: وجهی از گرایش استراتژیک شرکت را پوشش‌ می‌دهد که در مقایسه با رقبایش، به سرعت منابع را برای بهبود موقعیت بازار به کار‌ می برد‌‌. این گرایش استراتژیک، سرمایه‌گذاری قابل ملاحظه‌ای را‌ می طلبد و تأکیدش بر توسعه‌ی سهم بازار است (مورگان و استرنگ 2003 ).

تحلیلی: بعد تحلیلی، ارایه دهنده‌ی رویکرد کلی حل مسئله نسبت به تصمیم گیری های استراتژیک است که به درک کامل از مسایل محیطی و سازمانی منجر‌ می شود. این بعد، دانش سازمان برای ایجاد توانمندی و تسهیل فرآیند‌های یادگیری سازمانی منعکس‌ می‌کند (ونکاترمن و گرند[5]،1986).

تدافعی: این بعد گرایش استراتژیک، منعکس کننده ی رفتار‌هایی با هدف محافظت از موقعیت بازار در برابر هر تلاشی برای توسعه ی آن است. برخلاف اقدامات بعد تهاجمی، تأکیدش روی کاهش هزینه و کسب کارایی است (مورگان و استرنگ،1998).

آینده نگری: تأکید این گرایش استراتژیک، بینش رو به جلو داشتن و بلندمدت است. آمادگی سازمانی برای موقعیتهای محیطی آینده، در قلب مفاهیم مدیریت استراتژیک قرار دارد. در مواجه با تغییرات محیطی، دید بلندمدت داشتن امری استراتژیک برای بقا در بازار رقابتی است (مورگان و استرنگ 2003 ، ونکاترمن1989).

پیش فعالی: تأکید این گرایش یک گام از رقبا جلوتر بودن است. پیش فعال بودن روی رفتارهای نوآورانه متمرکز است و این بعد از گرایش استراتژیک در تعقیب بازارها و محصولات جدید است. شرکت‌هایی با این رفتار رقابتی ویژگی های رهبری بازار دارند (مورگان و استرنگ،1998).

ریسک پذیری: مخاطره پذیری در موقعیت‌های تخصیص منابع اهمیت دارد وبه عنوان یک پارامتر کلیدی در تعیین فرآیندهای تصمیمگیری در استراتژی رقابتی عمل‌ میکند. ویژگی ریسک پذیری، بیشتر شهودی است تا تحلیلی و نیازمندسرمایه‌گذاری منابع انسانی و مالی قابل ملاحظه است (مورگان و استرنگ 2003 ، ونکاترمن1986).

[1] Park and Jang

[2] Morgan and Strong

[3] Venkatraman

[4] Morgan & Strong

[5] Venkatraman & Grant